|
زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست...
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت.... روی سنگ فرش پیاده رو راه می روم.. چشمم جهانی را در مه فرو برده... کمی می بندمشان.. جهانم را زیبا تر می بینم...جهان درونی من.... این روزها در پی تحولی عظیم هستم... تحولی که مرا به من باز می گرداند عجیب این چشمان مه آلود را دوست دارم... روی سنگ فرش که راه می روم.. یاد قدرتم می افتم... و یاد خشم عنان گسخته ام... و باز یادم می افتد که روزگاری آرامشی بس عمیق مرا در هاله ای از سکوت و رضا فرو می برد... بازی تازه ای را آغاز می کنم... سعی می کنم با چشمان در حال ترمیمم.. فقط روی سنگ فرش قرمز قدم بگذارم.. بدون آنکه پاهایم روی حاشیه سنگ فرش بلغزد.... جهانم را دوست دارم..جهان درونی من... و خدایم را... اما ... کاش اطرافم بهتر می بود... و وطنم چون لالهء واژگون داغ بر دلش نبود... آنوقت دیگر بی غم بودم... می دانید ... بله همه می دانید.. که خوشی هیچ گاه مطلق نیست... و بر صفحهء آرامش من درد وطن چنبره زده.... از راه رفتن بروی سنگ فرش به درد وطن رسیدم... تا بگویم.. بی خیال و خوش.. تنها بر روی سنگ فرش نمی توان گام زد.... چون وطن به خون نشسته ... دردیست مشترک ... ................................................................................................................ پ.ن:تصمیم دارم به زودی دایرهء دوستان وبلاگی رو تغییر بدم... وبلاگ به نظر من یک فضای شخصیه که حتی آدم مختاره دوستانش رو هم خودش اضافه یا حذق کنه... نمی خوام درگیر ظاهر سازی های روزمره بشم.....پس اگر کسی حذف شد لطفا ناراحت نشه... همونطور که اونها وقتی مدتهای طولانی با وجود سر زدن من.. به من سر نزدن و من ناراحت نشدم... فقط چشم پوشیدم...از هر کسی که من رو در وبلاگم نادیده گرفت......
بوی باران را با بوی مُهر که بیامیزم... بوی تو را می دهد... غریب و شور انگیز..... می گویند تشنه لب بودی و در عطش..... بوی باران را به یاد تشنگی ات بو می کشم..... شور انگیز و معطر.... می گویند بی سرت کردند ناکسان....... بوی باران را به یاد غسل تو در خون با بغض گل انداخته تنفس می کنم... معطر و عاشقانه.... می گویند از تو ام یا حسین.... حتما جایی اشتباه شده... تو کجا و من کجا.... تو بی سر کجا و من بی سروپا کجا؟ تو لب تشنه کجا و من سیراب کجا؟ کودک تر که بودم می پنداشتم از میان ابرها با نگاه گرمت مرا می نگری.... آغوشت را باز می کنی تا مرا به میان بگیری.... هنوزم بر این باورم... گرمای آغوشت را در خوابهایم نمی توانم فراموش کنم.... من دستم را به تو دادم تا از میان این همه زخم روا و ناروا گذر کنم..... تو دستت را به من دادی و من را گذر دادی و من تشنه ات شدم... هنوز سیرابم نکردی .... یا حسین من.... کاش سرافرازت کنم...... این روزها اشکم مجال دیدن روی نازنینت را از من گرفته... به اشک بگو برود.. به درد بگو بمیرد... به زخم بگو نباشد.... یا حسین.... تو بگویی همه خواهند رفت.... چون روی ماندن ندارند در برابر این جگر پاره پاره ات.... یا حسین لب تشنه ام... تو گناهانم را که می دانی.... بدیهایم.... رنج هایم... و اندک خوبی را که هنوز در من است..... شفاعتم کن پدر.............................. ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان جان به غم هایت سپردام نیست آرامم هنوز پ.ن: می خواستم برم و هیچ وقت نیام چون حس کردم دیگه کسی نوشته هام رو دوست نداره... حس غریبی داشتم اینجا... اما یاد امام حسین افتادم و غریبی زجرآورش.. و عشقم به حسین باعث شد که بنویسم از حسین و دوباره برگردم................ پ.ن: بچه ها مینا عشقش رو از دست داد.... براش دعا کنید و اگر خبر بیشتری می خواهید به این وبلاگ برید من طاقتش رو نداشتم..... که ببینم چی ازش نوشتن....http://sooshiyant-mbl.blogfa.com/ پ.ن: درگذشت آیت الله منتظری رو تسلیت می گم... روحش شاد و یادش جاودانه... گرچه با سربلندی از این جهان رفت....
این فصل دیگریست.. که سرمایش از درون.... درک صریح زیبایی را... پیچیده می کند... یادش به خیر پاییز.. با آن طوفان رنگ رنگ... که بر پا به دیده می کند...... یلدا شب خجسته.... پ.ن: چشمام رو عمل کردم الان به زور باز نگهش داشتم.. فعلا نیمه کور تشریف دارم... شنبه به همتون سز می زنم......
گفتا تو از کجایی.. آشفته می نمایی... گفتم منم غریبی... از شهر آشنایی.... لطفا گوش هایتان را بگیرید.... میخواهم فریاد بکشششششششششششششششششششششم: خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ........................................................... پ.ن: این پست رو خبر نمی دم..... من همیشه هیچ کسی هستم که مکانش هیچ جاست... تو بلاگ خودم هم حس غریبی دارم... یک مدت به انزوا میرم... شاید برای همیشه.. قبل از انزوای کامل: گویی کسی پایش را روی قلبم فشار می دهد... تنفس به شماره می افتد بعد بغضی وقیحانه مثل پنجه ای قوی گردن نازکم را می فشارد... و من فقط خواهم گفت...: خدایا تو دریاب کار ما....
این یک پست نیست ... یک درخواست همراهیست....
تموم شد .... دع ا نکنید.... دیروز رفت پیش خدا.... من حالا فهمیدم....... فقط دعا می کنم که خدا صبر بده.... صبر..... آخه چرا خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینم بلاگ این عاشق: وبلاگ خندان.... درد نوشت:داشتم وب گردی می کردم .... بعضی وب ها رو به صورت خوانندهء خاموش می خونم... از یک وب به پیوند هاش می رم از توی اونا چند تا رو باز می کنم... و تو خلسه فرو می رم و می خونمشون... اما امروز یک لحظه از دیدن یک پست نفسم بند اومد و قلبم منقبض شد... نویسندهء وبلاگ شوهرش به علت تصادف در کما بود اونم کجا؟؟؟ بیچاره ماموریت بوده خارج از ایران.... یک پست کوتاه بود و من رو از بغض به حالت جنون انداخت..... امیدوارم این مرد عاشق زودتر از کما در بیاد و دل خانم عاشقش رو آروم کنه.... دعا کنید لطفا براشون... هر چند که اونا من رو نمی شناسن... اما دعا کنید.... نظرات این پست رو می بندم... دلیلش رو هم نمی دونم... همچنان در پست قبلی نظراتون رو قرار بدین....
دوازده سال با تو زندگی کردم... گاهی کمرت را شکستم... دست خودم نبود... خودتم می دانی... گاهی زدم شیشه ء دلت رو خرد خاکشیر کردم گاهی به تو بی توجهی کردم الان که با هم در حال نوشتن این پست هستیم دلم برایت تنگ می شود. البته کمی ها... چون تو باعث شدی پای چشم هایم گود شود... و بدون تو دنیا را آنطور که اکثر مردم صاف می بینند نبینم... به تو وابسته شدم... اثرت بر روی صورتم خالی است.... اما خاطره ات تا همیشه با من است اما تا جدایی ما چیزی نمانده. خدا حافظ عینک عزیزم....... روشنگری نوشت: روژین جان براش این سوال پیش اومده که یعنی سوته این همه منظم بوده که یک عینک رو ۱۲ سال نگه داشته؟؟؟ جواب: من حدودا ۱۴ تا عینک شکستم و داغون کردم... آخه من و نظم ................................................................................................................. ها؟؟؟ چی خیال کردین حالا نشونتون می دم... وقتی پس فردا برای بالشم .............................................................................................................................. تولد تبریک گفتن نوشت: تولد مدی خانم و خوابالو و آدی جانم رو بهشون تبریک می گم.... امیدوارم تولد ۱۲۰ سالگی شون تولد بهرادی هم مبارک... امیدوارم در بیست سالگی اش سال عطفی دیییگه نبود؟؟؟ نه نبود.... چیییییه منتظرین من بگم. حالا همه باهم.... تولد آدی و مدی و بهرادی مبارکککک تا برنامه ای بعد... بای یای .......................................................................................................................
سلام بر اهالی فسق اند فجورستان.. قبل از هر حرفی: روشنگری نوشت: برای دوستانی که نمی دانند عرض میکنم که جناب مسطتاب روشنفکرنما خواهر بنده هستتت ... شرح زیر به کوشش ابول سوته دلان بیهقی نگاشته شده: القصه: روزی روزگاری در همین طهران خودمان .. به سنهء ۱۳۶۹ .. به یوم هجدهم آذر ماه یک عدد دختر فسقلی .. ایضا قلقلی.. مقادیری چشم سیاه . البت فضول .. با ونگ ونگ گوش خراش به جهان دیده گشود . نامش را روشنفکرنما نهادند هر چند که بعدها ثابت کرد که این نام دقیقا و تحقیقا برازندهء اوست.. سالها گذشت و او از جیغ و فغان قال روشنفکر نما: مامانی حالا که خوندن نوشتن بلدم دیگه مدرسه نمیرم!!!!!!!!!!!!!!! در این هنگام مادر خود را در کوچه ای به نام علی چپ پنهان نمود الغرض... این اسوهء شیطنت و فضولی راه ترقی را پیمود خلاصه کنم... به سال فخیمه و معظم کنکور یک عدد رتبهء سه رقمی اخذ کرد چه خوش فرمود حضرت لسان الغیب حافظ شیرازی که: خوشا شیراز و وضع بی مثالش.. خداوندا نگهدار از زوالش غرض از آوردن این بیت شیرین چیزی نیست جز روشن شدن شما خوانندگان جان از مکان تحصیل دکتر روشنفکرنمای فضول آبادی...!!! این کمترین در اینجا متذکر می شوم که بعد از هجرت کندو کو های فدوی هم به جایی نرسیده در هر حال ستاد سرشماری خانوار او را در جملهء مفقودالاثرین جبههء مداوای بیماران اعلام نمود!!! ............................................................................................ پ.ن: روشنفکر نما جان زاد روزت خجسته باد... امروز به همین مناسبت در دو ولایت طهران و شیراز تعطیل عمومی می باشد. زیاده فرمایشی نیست.. کف و سوت را استاد کنید بای بای.. ...........................................................................................................................................
زبان آتش
(فریدون مشیری) تفنگت را زمین بگذار زبان آتش و آهن برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تو از آیین انسانی چه می دانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار ................................................................................... پ.ن: هرچند که حتما خیلی از شما این آهنگ رو دانلود کردید اما من لینکش رو برای دوستانی که احتمالا این آهنگ رو نشنیدن می گذارم:
سلاممممم بچه ها.... من بیچارهء فلک زده جایی هستم که نت ندارم ضمنا من چون سیدم فردا به همتون عیدی می دم برین حالشو ببرین به جون شما خالی نمی بندم از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن.... از دوستان جانی مشکل توان بریدن... شاد و سرشار از خنده باشید....... عیدتون پیشاپیش مباااااااااااااارررررررررررررررررک فردا نوشت: و اما عیدیییی: و آآآه چه عیدی بالاتر از این که من به جمع اهالی فسق اند فجور رجعت نمودم..؟؟ هااا؟؟؟ مشکلی هست
برف می بارید و پیش از ما (م.امید) انده دارم اندوهی بس ژرف و ناپیدا... چرا ناپیدا؟ چون نمی توانم لمسش کنم.. برف که می بارد هوای دلم می گیرد.. اما عاشقانه بوی برف را به مشام جان می کشم.. قدم که بر برف می گذارم پاهایم پس از اندکی بی حس می شود..اما این بی حسی را عاشقانه دوست دارم.. کاش قلبم را وسط برف ها چال می کردم.. برف را کنار می زدم و قلبم را جایی در میان برف پاک به ابدیت می سپردم... من قلب می خواهم چه کنم؟؟؟؟؟ آنوقت قلبم هم مثل پاهایم بی حس می شد.. و از این بی حسی سرشار و خرم می شدم...مثل یک مست ... هر چند که چاره ای برای خمار پس از مستی نیست.. جز درد جانفزا تر... مگر نه وقتیکه بعد اندکی از حس سرمای برف داغی دردناکی بر انسان عارض می شود... پس ای وای... قلبم از این سرمای جان فزا خواهد سوخت.. بدتر از پیش... شاید سرمای جانسوز به همین حس تلخ می گویند... پریشان نوشتم... چون پریشانم... بر من ببخشایید که اینگونه ذهن عنان گسخته ام را بازتاب می دهم.. .................................................................................................................... پ.ن: این پست رو به کسی خبر نمی دم.. بس که پریشان است...
|
About![]()
آن خطاط ، سه گونه خط نوشتی
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 Links
سایت رسمی احمد شاملو
اسمایلی سه!! |